زندگی با ریتم تندی ادامه دارد !!!!

 در حاشیه یه چیز بامزه هم تعریف کنم که ما اونجا 1 مادر دختر سرایدار میشناسیم که آدمای زحمت کشو دوستداشتنی هستن.مادره 70 ساله و زمینگیره بنده ی خدا و دختره 40 ساله استو وسواس تمیزی داره. حالا بماند که ما که دیدنشون میریم چقدر استرس میکشیم که آی دست به اونجا نزنو پاتو عوض نکن نشستیو و لیوان چایی رو بعد خوردن روی گلیم زرده بذار نه قرمزه و ...خلاصه سخته ولی من واقعا دوسشون دارم. پارسال تابستون چندتا از جوجه های اینارو کلاغ خورد و این دختر بدبخت کلی غصه خورد. من پارسال همراه عیدیش با پدر بزرگم براش 4 تا جوجه اردک اسرائیلی( از اینا که خیلی کپلی میشن ) خریدیم که اون موقع واقعا ناناز بودن.

خلاصه این سری که رفتیم جاتون خالی ...٢ تا ماده هارو کلاغ باز خورده بودو این دوتا نر ها مونده بودنو ماشالا به سن بلوووووووووووغ رسیده بودن !!!!دنبال مرغا میکردنو میخواستن .... بعدم خروسام دنبال اینا میکردنو خلاصه جنگی بوود و ٢ تا مرغ حسابی زخمی شدن و تخماشونم شکست!!!

!...منو اون دختر سرایداره هم دنبال اینا که مرغا رو لت و پار نکننو جیغ و داد! .... خلاصه فرداش رفتیم ٢ تااردک ماده خریدیم برای اینا که بیخیال مرغا شنو اینقدر از جمع خروسای عزیز کتک نخورن !!! smile  emoticon kolobok

یکی ازین ٢ تا اردک عزیز که بسیار بزرگه و خیییلییی زن لازمه و به قول مامان بزرگم از تاج رو سرش خون وو غرور (!) میچیکه ....تا ماده ها رو دید دنبال هر دوشون کرد و اون یکی اردکه هم دنبال اینا  ماها همه یعنی مرده بودیم از حرص...!!!

حالا بزرگتره نمیذاره کوچیکتره بره سمت ماده ها و هر دو رو برا خودش میخواد ...ماام اون وسط اول کلی حرص خوردیمو اینقدر مامان بزرگم فحش داد به نسل نر های دنیا که دیگه خندمون بند نمیومد !

 

بعدم که دیروز صبح سعت 9 اینا پاشدیم را افتادیمو خدا رو شکر با اینکه تو راه ناهار خوردیم 2 تهران بودیم. رضا ساعت 5دم در خونمون بودو با دیدنش کلی حالم خووب شد!For You 

 

خوش باشید همتون ایشالا...

 

 

 -پ.ن: اینترنت شرکت قطعه با دایال آپم و میقهمم دوستام که میگن بیچاره ها چی میکشن !!!ده بار آپ کردم هر دفعه ١ ارور جدید داد !!!!

از وزن قشنگمم بگم که رسیدیمو پریدم رو ترازو و ۶١.٨ بودم  Begging...البته نمیخوام به خودم سخت بگیرم پس میریم برای اینکه این هفته به همون ۶١.٢ برسیم که قبل رفتن بودیم .. !!! ایشالا که میشه !

/ 16 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

هانا جون دیروز که سفر نامت رو میخوندم اون محیط رو تو ذهنم مجسم می کردم [رویا] مرسی که وجود واقعی شون رو [ماچ] هم با این عکسهای زیبات نشونمون دادی عززززیزم

شیــــــمــــا

رسیدن بخیر خیلی هم عالی عزیم که وزنت رو حفظ کردی من که برم مسلفرت 3 الی 4 کیلو رو شاخمه ولی تو عالیه ولی خداییش چه ماجراهایی داشتیدا چه باحال

ژالومه

سلام عزیزم مرسی از لطفت[گل] ایشالا همین روزا دهه عوض می کنی و یه شیرینی به همه میدی[نیشخند]

ساناز

اره فکر کنم سوخت و ساز بدنم کند شده باید بیشتر ورزش کنم تا راه بیفته تو هم حتما این ماه دهه عوض میکنی [ماچ]

سارا

هانا عزیزم برنامت خیلیییی خوبه و خوب هم پایدار موندی [لبخند] نگران نباش توی مسافرت واقعا یه چیزهایی از دست آدم در میره بازم همینطور پیش برو تا همونی بشی که خودت دوست داری [ماچ]

ففلی

عزیزم مرسی که عکسها رو گذاشتی.همون روز اومدم و دیدم اما هرکار کردم نشد نظر بزارم.چقدر سفرنامه و عسکها مکمل هم بودند.امیدوارم همه سفرهای بعدی رو در کنار اقا رضا سپری کنی(درست گفتم؟)هرچند اینجور دوری ها گاهی بد نیست و مهر دو نفر رو نسبت به هم بیشتر میکنه. اما حسابی آب و هوا عوض کردیا.[قلب]

ففلی

بعد هم ما وزن کم میکنیم تا توی همچین شرایطی و جاهایی که واقعا ارزششو داره بتونیم حسابی خوش بگذرونیم.اصلا نگران این چیزها نباش.

رها

انشاا... که میای پایین. هر چند که همین حالام خیلی عالی هستی. مهم اینه که خوش گذشته خوشگل خانوم[قلب]